حسن حسن زاده آملى

352

دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)

در نقل قول اول و ردّ آن . آنكه گفته است : « نفوس لذاتها معقولات را تعقّل مىكند » ، مقصودش اين است كه تعقّل نفوس معقولات را ذاتى آنها است به اين معنى كه همهء علوم كه همان معلومات نفس‌اند در ذات او مرتكزاند . و آنكه گفته است : « زوال صفت ذاتى و لازم ، ممتنع است » مقصود از لازم ، عرضى لازم است . و آنكه گفته است : « سپس اين فرقه گفته‌اند كه نفوس - الخ » اين گفتار جواب سؤالى است كه پيش مىآيد ، كأنّ كسى مىپرسد كه : اگر علوم ، ذاتى نفوس است چگونه ذاتى شىء از او منفكّ مىشود ؟ در جواب مىگويند كه : آن علوم از آنها زائل نشده است ولى به علّت اشتغال به تدبير بدن از آنها منصرف‌اند و التفات بدانها ندارند . صدر المتألّهين در « اسفار » همين حجّت قوم و ردّ فخر را بر آن آورده و پس از آن فرمود : « اين حجّت در غايت وهن و ركاكت است چه اينكه قولشان كه : « خلوّ نفوس از علوم ، ذاتى يا عرضى آنها است » مغالطه‌اى است كه ما بالعرض مكان ما بالذات اخذ شده و آنچه كه متناقضين نيستند بدل متناقضين » . و نيز در دنبالهء ردّ حجّت مذكور گويد : « اگر گويى اين علوم در خزانهء معقولات نفس است . در جواب گوييم كه : بودن علم در خزانهء نفس معنايش اين است كه براى نفس ملكهء استرجاع علم به سبب اتّصالش به خزانه حاصل است و حال اينكه اين ملكه حاصل نمىشود مگر به ادراكات سابقه . و اگر مجرد حصول معقولات در جوهر عقلى كه شأن او اين است كه نفوس پس از تحصيل ملكه به او رجوع كنند ، تعقّل باشد ؛ هرآينه بايد هرنفسى عالم به جميع آنچه كه در عقل فعّال است باشد . پس بايد كلام اين فريق به تأويل مذكور رجوع شود زيرا كه بالضروره فرق بين عالم بالفعل و عالم بالقوه حاصل است . « فان قلت تلك العلوم